part 2 🤍

Background color
Font
Font size
Line height


part 2
پرستار : خانم .... خانم
از خواب پریدم
جنی: بله چیزی شده
پرستار: نه فقط خواستم بهتون اطلاع بدم دوست دخترتون بهوش اومده میتونید برید پیشش اتاق 8 سمت چپ
جنی: اوو باشه ممنون
بلند شدم و سمت اتاقش راه افتادم تو همین حال گوشیم رو چک کردم ولی رئیس جواب پیام هامو نداده بود
آروم در زدم و رفتم داخل وقتی اونو روی تخت دیدم یاد زمانی افتادم که تصادف کرده بود و تن بی جونش توی تخت بیمارستان بود
فلش بک*
جنی: دکتر التماست میکنم نجاتش بدین لطفا
دکتر: دختر جون من از خدامه که نجاتش بدم ولی اون خون زیادی از دست داده باید بهش خون بزنیم اگر نه کاری از دست کسی برنمیاد
جنی : لطفا لطفا بهم بگید چیکار کنم دکتر
دکتر: ببین اون گروه خونیش نادره و تو بانک خون بیمارستان گروه خونیه اون موجود نیست سعی کن کسایی که باهاش نسبت خونی دارنو بیاری که احتمال یکسان بودن گروه خونیشون باهاش خیلی زیاده
جنی: من فقط مادرشو میشناسم
دکتر: خوبه برو بیارش باید ازش آزمایش بگیریم فقط تا جایی که میتونی عجله کن این دقیقه ها واقعا واسش حیاتیه
جنی : باشه باشه الان میرم میارمش
اصلا یادم نیست نیست چطور خودمو به خونه مادر لیسا رسوندم فقط جوری دویده بودم که کتونی های نویی که با لیسا ست گرفته بودیم به خاطر زخم های پام خونی شده بود وقتی به در خونشون رسیدم با تموم جونی که برام مونده بود با مشت هام به در میکوبیدم که در باز شد
جنی: لطفا به لیسا کمک کنید
مادر لیسا: تو چطور جرئت میکنی بیای اینجا
جنی: ببخشید واسه همه چی هر کاری بگید میکنم هر کاری فقط لیسا رو نجات بدین
مادر لیسا: منظورت چیه

هق هقام اجازه نمی‌داد راحت صحبت کنم فقط سعی داشتم قوی بمونم تا قانعش کنم کمکم کنه
جنی: لیسا تصادف کرده به خون نیاز داره گروه خونیتون یکیه؟ التماس میکنم بگید یکیه
مادر لیسا: یکیه ولی کمکش نمیکنم وقتی خونه رو به خاطر تو ترک کرد فراموش کردم دختری داشتم
جنی: فقط کمکش کنید همون کاریو میکنم که شما میگید
مادر لیسا: باید ترکش کنی جوری که انگار هیچ وقت تو زندگیش نبودی
حرفاش عین ریختن مذاب داغ رو قلبم میسوزوند حتی توان مقابله نداشتم روی زانوهام افتادم و صورتمو رو کفشاش گذاشتم
جنی: قبوله فقط عجله کنید
از پشت یقه لباسم گرفتو بلندم کرد به خاطر این کارش دو تا دکمه از بلوزم پاره شد و گردنبندم مشخص شد چشماش چفت شد روش
مادر لیسا: باید این گردنبند هم بهم بدی تا بیام
اون آخرین و تنها ترین یادگاری بود که از پدرم داشتم اون عزیز ترین چیزی بود که داشتم اما لیسا برام عزیز تر بود دستمو سمت گردنم بردم و برای آخرین بار لمسش کردمو و دستمو مشت کردمو کندمش وقتی از گردنم جدا شد کاملا کنده شدن بخشی از وجودمو احساس کردم ولی الان مهم تر از وجودم خوب شدن عشقم بود که هر ثانیه ای که میگذشت اون بیشتر تو خطر میوفتاد اون زن گردنبند و از دستم قاپید
مادر لیسا: کدوم بیمارستان
جنی: بیاید میبرمتون اون جا
وقتی رسیدیم بیمارستان سریع کارا رو انجام دادم و بهش خون اهدا کرد و من منتظر بیرون اتاق نشسته بودم که دیدم در باز شد و مادرش اومد بیرون
مادر لیسا: دیگه گورتو گم کن نمیخوام ریختتو ببینم
جنی: فقط میخوام مطمئن شم به هوش میاد بعد واسه همیشه از زندگیش میرم بهتون قول دادم
نزدیک هشت ساعت گذشته بود ولی خبری نبود که دکترش با عجله به سمتم اومد با ترس از جام پاشدم و سرم گیج رفت داشتم میوفتادم که گرفتتم
جنی : اتفاقی افتاده ؟
دکتر :بهوش اومد
جنی: وای خدایا مرسی میتونم ببینمش ؟
دکتر: باید قبلش بهت ی پیش زمینه بدم که جا نخوری ...میدونی ... آخه چجوری بگم
جنی : لطفا بگید نگرانم کردید
دکتر: اون به خاطر ضربه شدیدی که به سرش خورده حافظشو از دست داده ممکنه ی روز یادش بیاد ممکنه این اتفاق هیچ وقت نیوفته
اینبار چشمام تار شد و تموم بدنم سست
مادر لیسا : چه بهتر با خیال راحت گمشو از زندگیش بیرون یادت باشه بخوای بزنی زیر قولت ( بهم نزدیک شد و در گوشم طوری گفت که دکتر نشنوه ) خیلی راحت ی بلایی سرش میارم که تا ابد نتونی خودتو ببخشی الانم که حافظشو از دست داده آسیب زدن بهش خیلی راحت تره

داشتم فکر میکردم ی مادر تا چه حد میتونه وحشتناکه باشه ولی راهی جز گوش کردن به حرفش نداشتم
ایکاش میتونستم برای آخرین بار بغلش کنم
ولی نمیشد
پایان فلش بک*
دیدم که لب هاش بی صدا تکون میخوردن که به خودم اومدم
لیسا: ممکنه ارشد؟
انقدر تو فکرام غرق بودم که به کل حرفاشو نشنیده بودم
جنی: ببخشید ی لحظه حواسم پرت شد میشه دوباره بگی ؟
لیسا: میگم میشه بهم ی فرصت دوباره بدین واقعا این گندی که امروز زدم خیلی بد بود روز اولم افتضاح بودم و وظایفی رو که بهم سپرده بودین رو نتونستم تموم کنم فقط همین یکبار چشم پوشی کنید فردا بهترین تلاشمو میکنم واقعا نمیخوام برگردم آمریکا

نویسنده: ilin

ادامه part 2
جنی: نمیخواد استرس اینو بگیری این بار مشکلی نیست اما لازمه که اینو بگم من هیچ وقت به کسی فرصت دوباره نمیدم اما........
( اما چون تویی هر قانونی رو زیر پام میزارم فرشته زیبای من )
جنی : به هر حال فردا جبرانش کن من با پدرت تماس گرفتم ولی جواب نداد بهتره خودتم سعی کنی بهش خبر بدی
لیسا: ممنونم ارشد جدا ممنونم در مورد پدرمم هم اون اونقدرا هم بهم اهمیت نمیده
جنی : به هر حال میرم صندوق بیمارستان تا کارای ترخیصتو انجام بدم
لیسا: ممنونم و مطمئنا جبران میکنم
جنی : بهتره همین کار رو کنی
از اتاقش بیرون اومدم در واقع فرار کردم دیدنش تو بیمارستان سخت ترین کار واسم بود تداعی اون روز باعث میشد قلبم دوباره بشکنه میخواستم گریه کنم ولی نه این مدل من نیست یعنی خیلی وقته که نیست
سمت اتاق دکتر معالج لیسا رفتم
جنی: دکتر ممکنه که امشب لیسا رو مرخص کنید؟
دکتر: خانم کیم بهتره که امشب تحت نظر باشه
جنی: با مسئولیت خودم فقط طاقت ندارم تو بیمارستان بمونه

دکتر: مشکلی هست؟
جنی : بیایید بگیم تروما دارم فقط نمیتونم اونو تو بیمارستان ببینم
دکتر: هر طور مایلید
جنی : ممنون
دکتر: فقط ازش مراقبت کنید از لحاظ روحی واقعا شکنندس و این روی بدنشم تاثیر گذاشته وقتی بیهوش بود مدام هذیون میگفت و گریه میکرد چیزی تو خاطراتش اذیتش میکنه سعی کنید اون مشکل رو حل کنید
جنی: باشه و ممنون
به اتاقش برگشتم چشاشو بسته بود و این واقعا عصبیم کرده بود نا خواسته با شدت به سمتش رفتمو شونشو تکون دادم
با صدای بلند گفتم
جنی : هی همین الان چشاتو باز کن
لیسا با ترس زیادی چشاشو باز کرد با اعصبانیت زیاد ملافه روشو کشیدمو روی زمین پرت کردم و سرم توی دستشو کندم و با خشونت به جون لباسای بیمارستانی که تنش بود افتادم انقدر عصبی بودم که حتی نمیتونستم دکمه هاشو باز کردم دستام میلرزید آخر سر که دیدم توان باز کردن دکمه هاشو نداشتم دو طرف یقه لباسشو گرفتم و به جهات مختلف کشیدم که پاره شد دستای لرزونمو به سمت شلوارش بردمو اونم با حرص از پاهاش در آوردم
بازوهاشو گرفتمو تو چشاش نگاه کردم حس ترس و تعجب و غم تنها چیزی بودن که لرزش مردمک چشمشو توجیه میکردن نمیدونم چرا حالم انقد بد شد و سر چی دارم اینطوری برخورد میکنم چه مرگم شده که اینجوری دستام میلرزید حواسم بهش نبود و چشامو از دست های خودم به سمت صورتش بردم که دیدم با دستاش بدنش و کاور کرده تازه متوجه اتفاقی که بینمون افتاد شدم رومو برگردوندم
جنی: مت....متاسفم متوجه نشدم چیکار کردم ولی جدا بهت نگاه نکردم لطفا خجالت زده نشو
لیسا: لباسام کجاست ارشد ؟
جنی : برات میارمشون
سمت کمد گوشه اتاق رفتمو لباساشو برداشتم و بدون اینکه سمتش برگردم دستمو به طرف عقب بردمو بهش دادم
لباساشو ازم گرفت
جنی: بیرون منتظر میمونم سریع بپوش تا برسونمت خونه
لیسا: باشه ارشد
از اتاقش اومدم بیرون چن تا نفس عمیق کشیدم تا موقعیت و آنالیز کنم باورم نمیشه من امروز کاملا تبدیل به شخص دیگه ای شدم کارای عجيب و احساسات عجيب تر اون دختر چه چیزی رو درون من بیدار کرده که انقدر جلوش ضعیف و پر اشتباه میشم اصلا چرا اونطوری بهش حمله کردم اصلا تو حال خودم نبودم و فقط میخواستم به خودم بفهمونم اون حالش خوبه و مشکلی نداره ترس اینکه دوباره اون روز دوباره تکرار شه باعث شد مثل دیوونه ها عمل کنم چیزی که از اتفاق الان به یاد دارم اینه که نه میشنیدم نه میدیدم فقط همین که گرمای تنشو حس کردم آرومم کرد همین که اون الان زنده و سالمه برام کافی بود اون ترس از دست دادنش که هفت سال تمام بی وقفه تو قلبم حس میکردم آروم شده بود
صدای باز شدن در منو از افکارم بیرون کشید
لیسا: ارشد میتونیم بریم
بغضمو بزور قورت دادم و واسه تاییدش سرمو تکون دادم چون اگه ی کلمه هم میگفتم لرزش صدام لوم میداد حتی نمیخواستم به صورتش نگاه کنم که آخرین سدی که جلوی اشک هامو گرفته بود نشکنه جلو تر ازش راه افتادم کارای ترخیصشو از قبل انجام داده بودم برنامه داشتم بعد از رسوندنش به بار برم و تا صب مست کنم
نمیدونم از خوشحالی یا از غم نداشتنش شایدم این برام عذاب آور بود که اون هیچی از حس بینمون ب یاد نمیاورد فقط چیزی که برام واضح بود این بود که اگه بذارم احساسات قلبیم منو کنترل کنه حتی از چیزی که امروز بودم هم احمقانه تر عمل میکنم

نویسنده: ilin


You are reading the story above: TeenFic.Net